فوكو در نظم اشياء (1970) به بررسي تابلوي نقاش معرف اسپانيايي با عنوان "لاسميناس" پرداخته است. خوانش فوکو از این تابلو متضمن هشت نكته جالب و بدیع است:
اين نقاشي در ضمن آنكه صحنه اي تصوير صورت شاه و ملكه اسپانياي در حال نقاشي را نشان ميدهد، در ضمن نقاشي دربارة چگونگي بازنمايي و عمل سوژه نيز حرف ميزند.
- به وضوح، بازنمايي موجود در نقاشيِ ولاسكوئز، بازتابِی از یک «حقيقت» يا تقليدي از واقعيت نيست و گفتمانِ تصوير با چيزي فراتر از تلاشِی ساده براي ارائه تصوير دقيق و آئينهاي از آنچه هست، سروكار دارد.
- از يك منظر، همه چيز در نقاشي قابل رؤيت[1] است. اما اين نقاشي دربارة چيزي است كه نميتوان ديد اما در عين حال به همان اندازه قابل مشاهده است. شاه و ملكه هم در نقاشي هستند و هم نيستند. آنها به شكل مستقيمي در صفحة بوم نقاشي نشدهاند ولي «غياب» آنها در آئينه پشت سرِ نقاش بازنمايي شده است. بر مبناي گفته فوكو، معناي تصوير با بازي دروني پيچيدة حضور/غياب توليد ميشود. ادامه +++++
+ نوشته شده در 87/01/01 و ساعت
1:22 |

