آن شیخ سفید مو که گیویان نامش بود
برف دو هزار ساله بر بامش بود
می خواست که تشکیل دهد حلقۀ وصل
تشکیل نشد ، جهان نه بر کامش بود
این حلقه که دائم از هوش رود
آهسته و پیوسته چنان موش رود
این قوم به کار جمعی « نه!» گو
چون «لاک» به جنگ خرگوش رود
من حلقۀ وصل تو نخواهم ، زور است ؟
این حلقۀ وصل ، وصلۀ ناجور است .
آن حلقه که پا نگیرد حلقه است ؟
یا لشکر بشکستۀ سلم و تور است ؟







