تبليغاتX
حلقه وصل

سلام دوستان

در همشهری آن لاین امروز مطلبی از استاد بود که من اینجا در ادامه مطلب آورده ام

 

سكولاريسم و تله ونجليسم: آشتي ضدين يا همنشيني دنيا و دين؟
 
جامعه اطلاعاتی - دكتر عبدالله گيويان*
جامعه آمريكا سكولارترين جامعه دنيا شناخته مي شود و در عين حال، خاستگاه جنبش هاي نوين و سالخورده در عرصه تبليغ و ترويج عقايد ديني هم هست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/08/22 و ساعت 17:36 |
نويسنده: فاطمه
چهارشنبه 17 آبان1385 ساعت: 1:18
سلام باباجون
,
Too old to have you read to me,

Too far from you, too many miles

Too many days without your smiles

When I was young, you helped me grow,

And taught me all I had to know

Of love and trust and faith and hope,

And everything it takes to cope.

You may have thought I didn't hear,

Or maybe that you weren't quite clear;

But all the things you taught to me

Were heeded very carefully,

And now I want to thank you for

Your love, your care, and so much more
این شعر خیلی زیباست و به قول آقای جهانشاهی
نويسنده: امید جهانشاهی
چهارشنبه 17 آبان1385 ساعت: 14:46
حظ کردم از متن زیبای فاطمه خانم.صد هزاران مرحبا.
برای همین من ( معصومه) با اجازه فاطمه خانوم و استاد آوردمش اینجا
و اما جواب فاطمه خانوم به هدیه تولد استاد
نويسنده: فاطمه
چهارشنبه 17 آبان1385 ساعت: 0:54
=> sallam babajooooooooooooooooooooooooooooooojon

khodet midoni cheghadr doset daramo deltangetam, amma chare

chiye,garche dorim amma delamon pishe hame va tapeshe ghalbamon

baraye hame,ma ba to-im va be yade to-im hamishe hazrate ostad, ye sher

, neveshtam ke sabt nashod va nemidonam chera, 2 bare minevisam

va bedanid neveshteye shoma behtarin hedye tavalode

dar entezare didanet
fatemeh.
امیدوارم به زودی شعر های دیگری از شما را هم اینجا ببینیم
ممنون و امیدوارم موفق باشید
 
 
 
+ نوشته شده در 85/08/18 و ساعت 21:46 |

سلام

این قصه رو پارسال براي دخترم فاطمه خانم نوشتم. گفتم شايد بد نباشه شما هم بخونيدش. زنده باشيد و خدا، آن طور كه حافظ مي خواست، ان شاالله كه از جهان "ره و رسم سفر براندازد".

* کیک تولد آفلاین

اصلا حوصله اداره را ندارم. هوا از باران دیشب، تر و تازه است. می زنم بیرون. اما می بینم حوصله این شهر شلوغ را که کم کم داره به دیوانه خانه ای عظیم بدل می شه ندارم. به حدودا 5000 کیلومتر آن طرفتر فکر می کنم و این که چطور می شه این فاصله را برداشت. کاش همه فاصله ها برچیده می شد. مثل پرنده ای در باد، اما پرنده ای که قفسش در باد است، به خیابان می زنم.

خیالم از لای میله های قفس می زنه بیرون. چشم هایم را سر چهار راه می بندم و صورتی معصوم و پاک را در کنار 5 چهره نازنین و دوست داشتنی دیگر تصور می کنم. امروز جشن تولد این مهتاب صورتی است و ما همه با هم  در تدارک جشن کارهایی می کنیم. آتو، قلب مهربان خانه، داره کارها را منظم می کنه و کیکی را که آماده کرده تزیین می کنه. جوجه سیاه کدخدا، همون که اسمش شهلا بود و زهرا شد و دوباره شهلا شده (شهلا هم قشنگه ها من تازه اینو متوجه شده ام)، داره یه تنه جور سیصد نفر و با عجله می کشه، حتی پارسا هم، اگرچه با اندکی غرولند، داره   نوشابه ها رو می یاره، مو (مخفف محمده، مسخره ها!) و سارا هم دارن دنبال یه کارت تبریک فانتزی می گردن، من هم . . . صدای کر کننده بوق ماشین پشت سری رویاهایم را مي آشوبد... زیر لب می گم پدر. . . و ناگزیر راه می افتم.

می رم  شیرینی فروشی و کمی شیرینی می خرم. "حالا که نمی تونم اونجا باشم دست کم می تونم که با اونجا باشم. یه کیک کوچولو هم کافیه. مهم اینه که منم اون جام". آها، همه شون هم که جمع می شن دور هم نامردا. چقدر فکر منن؟ به خودم می گم: "عجب آدم خودخواهی هستی ها. داری به این فکر می کنی که بچه ها چقدر به تو فکر می کنن؟ تو هم شورش رو درآوردیا!" یاد شعر نیما می افتم. روحش شاد! می گه:

ترا من چشم در راهم شباهنگام

در آن هنگام

که می گیرند سایه ها در شاخ تلاجن رنگ سیاهی . . .  (تلاجن اسم یه درخت جنگلیه)

تا اونجا که می گه: اگر یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم . . .

دیدم راست می گه. من هر لحظه چشم به راهم. شوق زده ساعت رو نگاه می کنم. منتظرم ساعت 9.30 بشه. "اما خب قراره که کامپیوتر همیشه روشن باشه و بچه ها هم آنلاین. پس اگه تماس بگیری. . . شاید باشن". آنلاین می شم. خلاصه بعد از چند attempt . . . آها connect می شم. اما، خبری نیست. "خب دیر نشده... الانه که پیداشون بشه" . . .

وب کم رو هزار بار تنظیم می کنم تا قشنگ کیک رو نشون بده. "خب نیومدن". می رم فایلامو زیر و رو می کنم. "آها این عکسشون که تو فرودگاه است" این خوبه اما خب مو و سارا که نیستند . . . "نه ولی عکس عروسی شون که هست".

*

مونیتور عکس بچه هارو نشون می ده و وب کم هم منو که با بغض کیک کوچک تولد مبارک از راه دور رو می برم. کسی می گه: "تولدت مبارک طلا".

 

 

+ نوشته شده در 85/08/16 و ساعت 6:46 |