مولوی در دفتر اول مثنوی اشعار زیبایی در خصوص برهان" ضد" برای اثباتِ وجودِ خدا دارد .
آنجا که میگوید:
چون که شب آن رنگها مستور بود پس بدیدی دید رنگ از نور بود
یا:
شب نبد نوری ،ندیدی رنگ را پس به ضدّ نور پیدا شد تو را
و یا کاملا" واضح میگوید:
پس نهانیها به ضد پیدا شود چون که حق را نیست ضد ،پنهان بود
آنچه انشتین بزرگ در مطلبی که خانم اسماعیل نژاد در پستهای پایینتر زحمت آنرا کشیده اند، بیان میکند به واقع دانسته یا ندانسته برداشتی از برهان ضد مولوی است.
برای تامل و غور بیشتر میتوانید به دفتر اول ابیات۱۱۲۰ تا۱۱۴۰ مراجعه کرده و از برهان شیرین مولوی لذت ببرید.
احمد قلیش لی
به نظر شما تبلیغ تلویزیونی قبل از برنامه تاثیر بیشتری دارد یا میان برنامه؟(نظر شخصی شما مد نظر است.)می توانید به سریال نرگس به عنوان نمونه اشاره کنید. یا یک مسابقه فوتبال.
احمد قلیش لی
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
من از پیر مغان منت پذیرم
مرا بوعده دوزخ مساز از او نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!! معصومه اسمعیل نژاد |
خبر ساده بود و سهمگين؛ مثل بسياري از واقعيت هاي روزمره، اما نه از آن ها مهيب تر بود چون سايه از و پايه در دنياي ناشناخته ماوراء داشت. مدت ها بود كه مادر از بيماري رنج مي برد اما هر روز در قيد تلاشي و تقلايي هر چند خرد و اميدي هرچند كاملا بري از منطق دو دو تا چهارتايي علمي، روزگار مان را سامان مي داديم. داشتيم "اميد عاطفتي از جناب دوست"، و فكر مي كنم هر چه مي شد كرديم تا ... بگذريم.
تجربه مرگ عزيزان سخت است، خيلي سخت. شايد اين خود به اين دليل هم باشد، باري، كه مرگ ساحات متنوع وجودي انسان را با خود درگير مي كند. تا بوده ظاهرا چنين بوده چون اين حق غيرقابل اغماض – مرگ – همواره آدميان را به خود معطوف كرده است. مرگ را مي توان در قالب گفتمان هاي متعددي بيان كرد مرگ از منظري بيولوژيك عبارت مي شود، مثلا، از " از كار افتادن ماهيچه اي كه كار پمپاژ خون را در بدن موجود زنده برعهده دارد". مي شود با بياني ساده، متناسب با فهم عامه، آن را در قالب "راحت شد... هر كار مي شد برايش كرديد ... اين شتري است كه ..." توضيح داد. مي شود مذهبي تر و با تمناي محشور شدن متوفي با انبياء و اوليا آن را تلطيف كرد. مي شود هم به آن صورت و هويتي عرفاني بخشيد و آن را وصل ذره به مبدا ديد و .... باري، همه اين ها هست مرگ و تماما اين ها نيست. اين راز بزرگ قابليت اين همه تفسير دارد و باز ما آدميان با آن درگيريم. ما اين ها همه را مي فهميم و وقتي پايش بيفتد از هر سخنوري ماهرانه تر شايد بتوانيم آن ها را براي داغديدگان بازگو كنيم، اما وقتي خودمان درگير اين واقعه مي شويم، در وراي همه اين تفاسير، مي بينيم چيزي در درون دلمان كنده شده است؛ چيزهايي در سر جاي خودشان نيستند و ... اين هيچ ربطي به اين ندارد كه چقدر با پزشكي آشنا باشيم، كه چقدر به تعبير عامه عاقل باشيم، چقدر معتقد و متوكل باشيم و مهذب و ... مي گوييد نه؟ نگاه كنيد به متون تاريخي و ببينيد كه پيامبر رحمت و حبيب خدا در پاسخ به پرسش آن عرب خشن بدوي خشك مغز چه گفت. آن نادان فكر مي كرد پيامبر بايد مثل سنگ با آن واقعه كنار بيايد.
مشاهده غريبي بود نوع مواجهه و كلامي كه ديگران براي تسلا و تسليت پس از وقوع با ما درميان مي گذاشتند. اگر از آنچه رنگ فردي دارد بگذريم، مي شود آيين عزاداري بازماندگان را از يكسو و آيين تعزيت گفتن و سر سلامتي دادن موضوعي درخور براي تامل بيشتر دانست، موضوعي كه نمي دانم چرا تاكنون كمتر به آن پرداخته ايم.
در اين مدت دوستان بسياري عنايت و تلاش كردند مرا با كلام دوستانه و شفقت آميز خود تسلا دهند. ممنون همه آن ها هستم و قاصر از اين كه بشكل فردي از آن ها تشكر كنم. اين كوتاهي را اميدوارم از من بپذيرند. شعر زير حسب حالي است از اين اوقات.
تدفين
براي مادرم
...هنگام بدرقه ات
زمان ايستاده بود
و هوا ساكن بود
و درخت بر آسمان پنجه مي ساييد تا مگر ريشه هايش را بيابد
پرنده در اعماق خاك مي دويد
و شهاب هاي تاريكي
آسمان خورشيد را تيره كرده بودند
و عدم همشانه هستي مي دويد
و هستي كنار من تاب مي خورد
و من در جويي از خاطرات باستاني غوطه مي خوردم
و قلبم
مصب اشك هايي بي وقفه بود.
*
مكان
زمان زمان در هاويه لامكان فروتر می شد
و رود به سرچشمه مي شتافت.
من ايستادم
تا بصيرتي شرقي را از هسته شرافت عاطفتي اهورايي
تا بي رنگي مطلق آسمان سياه بركشم
و در معبدي اثيري
پيوندِ زردِ خرد را
با آبيِ عاطفتي عتيق
بشكفم.
*
بسيار گريستم
نه گريستني از آن قماش كه در هجوم هق هق هايي بي مهار
هوشياري را خلع مي كند
و در غياب آگاهي
دست عاطفتي وحشي را به تطاول مي گشايد
بل از آن قماش اندهان كه از پستان بصيرت مي نوشند
و از خاك اساطيري سوري هاي مست مي رويند
و در ظرافت آوندهاي نيلوفران معابد متروك مي دوند
و بر فراز ظلمات پويه مي كنند.
*
در ملتقاي خاك و آسمان
- هماغوشي بدايت و نهايت -
ظهور كردي
تو آمدي
نه اين كه رفته باشي
و رفتي
نه اين كه نبوده باشي
و آن گاه
دستانت به تسلاي سينه ام آواز در داد
و چشمانت مرا به آرامش پيش از تولدم كشاند
جسمت به خاک اندر شد اما
سمت نگاهت مرا به ابديت دعوت كرد
من خواندم
خواندم
خواندم
و دست افشان
در جذبه اي بي سكون
تولدي دوباره را تجربه كردم.
*
بسيار گريستم
و بسيارترم بايد گريست زين سان
تا همآغوشي معصوم اشك و آگاهي
در رنگين كمان طوق گردن قمري ها
و در اتفاق آواز بي وقفه شب بو ها
جاودانه شود...
دوستان تبلیغاتی میتوانند برنامه این ترم را در کامنتهای مطلب بوی انفجار ببینند.
بازگشت همه بسوی خداست
استاد گیویان در غم از دست دادن مادر گرامیشان داغدارند.مصیبت وارده را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می نماییم.برای آن عزیز از دست رفته غفران و رحمت واسعه الهی و برای خانواده محترم ایشان شکیبایی و صبر از خداوند متعال خواستاریم.
از طرف دانشجویان دانشکده صدا و سیما و اعضای حلقه وصل
ادامه مطلب
سلام.یک خاصیت بارز کف روی اب اینه که خیلی زودتر از بقیه خودشو نمایان میکنه. و این به هر روی از خصائص بارزه ی این بنده ی خاکیست.
چه میشود کرد . این حکایت غریبی حلقه ی وصل ما نیز تا کجا باشد، مرا یادی نیست. غربت نه به عده است که عدد همواره دلیل بر صحت نیست،غربت حلقه از اهل آنست که گویا زود به زود فراموشخانه دل را نصیب محبت یار میکنند و اینچنین با راهی ننمودن اندیشه به کالبد عظیم حلقه ای از عشق، انرژی، آینده، اعتقاد،اعتماد و... یاس که نه ،اما خستگی بر تن مینهند.
دوران هر چیزبه انتها میرسد،دوره ی کارشناسی ارشد نیز.
همچنان که از کارشناسی گذشتیم از این نیز خواهیم رست . کار و کار و کارو و" هر که از دیده رود از دل رود" مطمئنا" مارا نیز به سرای خاک خورده خاطرات خواهد رساند.
و تلمباری از عکسهای یادگاری. و قفسه هایی مملو از کتب رنگین درسی. و مدرکی قاب شده بر اتاق کار یا لابلای پرونده های بایگانی یکی از همین ادارات فسیل ساز.
آنچه میماند عنصر فنا ناپذیر ارتباط است. فضایی شیرین،جذاب، متنوع و گسترده برای تبادل آموخته ها ،مطالعات، یافته ها و گاه گفتنها وخندیدنها .
تعارف ندارم و روحیه انتقادی شغلیم اجازه نمیدهد چنان کنم، اما پذیرفته ام و باید بپذیریم که پیشنهاد گیویان عزیز غنچه ایست که فرداها به بار مینشیند.
جوانه ای که با نوشته ها ،دانش، یافته ها و الطاف همه یاران حلقه به بار خواهد نشست و گرنه راهی جز خزان نخواهد داشت.
گنج در استین و کیسه تهی/جام گیتی نما و خاک رهیم
عضو کوچک حلقه:حریف
با بازگشت کفش های مکاشفه وقت آن است که جلسه ای تشکیل شود و تقسیم وظایف انجام گیرد
بازگشت آقای شهرام احمدی را تبریک می گویم
اسمعیل نژاد


